شه لب تشنگان را کربلا شد اخرین منزل
شه لب تشنگان را کربلا شد اخرین منزل
بگفتا بر کشایید همرهان از ناقها محمل
الا ای ساربان خرگاه زینب را به پستی زن
نبیند تا برادر را به زیر خنجر قاتل
به لیلا ای خدا صبری بده اندم که او بیند
تن اکبر بخون غلطان بسان طایر بسمل
چه بیند غرق خون قنداقه اصغر رباب از غم
خراشد رو کند گیسو کشد هر لحظه اه از دل
بطرف جویباری ام لیلا گر گلی بیند
فغان از دل بر ارد چون گل روبرده سر در گل
چو بیند هاشمی راس حسین زینب بروی نی
کند کاری که خوب گرید بحالش چوبه محمل![]()
اصغر به گهواره لبیک یاری گفت
اصغر به گهواره لبیک یاری گفت
لبیک جانبازی با اه و زاری گفت
چون بانگ هل من ناصر را شنید اصغر
از سوی میدان در حرم ان کودک مضطر
امد به جنبش شیرو خواره مظر داور
اندر جواب باب خود لبیک یاری گفت
گفتا که ای بابا ز میدان در حرم برگرد
از قتلگه یک لحظه ای تاج سرم برگرد
در این زمین پر بلا من یاورم برگرد
او پاسخ بابای خود با اشک و زاری داد
بی کس نگشتی ای پدر باز اند ر این صحرا
بر کربلا ی پر بلا من یاورم بابا
برگرد و اندر خیمه گه لطفی بمن بنما
این نکته را ان غنچه گل با بیقراری گفت
من خود ندانم رو کنم در سوی قربانگاه
برگرد و گیرم در بغل ای یکه شاهنشاه
با خود بابا مرا بر تو کنون این راه
در گوشه گهواره با امید واری گفت
امدی بابا کنج ویرانه
امدی بابا کنج ویرانه
با صفا کردی این عزا خانه
ای پدر امشب یاد ما کردی
بی کسان را یاد از وفا کردی
بزن ما ای شه با صفا کردی
از رخ خوب و لطف شاهانه
ای سرا حمد را جسم جانی تو
میزبانم من میهمانی تو
مهمان من تاجداری تو
که مرا نیست و فرش و کاشانه
ای پدر جانم من به قربانت
من به قربان لطف و احسانت
از کرم کردی یا د طفلانت
شمع ما گشتی ما چو پروانه
افتاب من گو کجا بودی
در دل این شب یاد ما بودی
در دل این شب یاد ما بودی
از رخ خوب و لطف شاهانه
رفتی ای بابا خوش به مهمانی
گه تنورو که دیر نصرانی
بزم ما ای شه با صفا کردی
شمع ما گشتی ما چو پروانه
ساعتی با سر درد دل کردی
ز اب اشک خود خاک و گل کردی
در ره جانان جان به هل کردی
با صفا کردی این عزا خانه
ای نازنین برادر با جان برابر م
ای نازنین برادر با جان برابر م
افتاده ای بخون ز چه این میر لشکرم
برخیز بهر یاری ام ای انکه بوده ای
در هر بلیه یارم و هر ورطه یاورم
با ان شجاعتی که تو را بینمت
افتاده ای به خاک ولی نیست باورم
قد راست کن که گر علمت گشته سر نگون
بهرت ز اه دل علم دیگر اورم
رو در حرم نمی کنی ای مه لقا چرا
بی مهری از که دیده ای ای ماه پیکرم
برخیز شد ای اشک روان مشک پر ز اب
اور ز انتظار برون چشم دخترم
یک جا ز داغ مرگ تو یک جا ز بیم خصم
دیگر کجا به خوب رود چشم خواهرم
چون دید شه کرببلا پیکر عباس
چون دید شه کرببلا پیکر عباس
بگرفت به دامان محبت سر عباس
بگریست به بالین برادر چونظر کرد
بر لعل لب خشک و دو چشم تر عباس
از تشنگی اهل حرم کرد فراموش
خشکیده چو دید ان شه دین حنجر عباس
خوناب جگر ریخت به دامان شه مظلوم
کو غرق به خون دید رخ انور عباس
رو کرد سوی کوکب گردون ولی حق
گفتا که نهان گشت به خون حنجر عباس
افسوس که هر عضو جدا گشت ز عضوش
تا خواست به خیمه ببرد پیکر عباس
افسوس که جان داد و نبود ان که ببیند
مادر زره مهر دو چشم تر عباس
ای علمدار کربلا عباس
ای علمدار کربلا عباس
مرد میدان هر بلا عباس
پنجمین نور چشم فاطمه ای
تو حسین کنار علقمه ای
ای شفاعت به خون تو مدیون
ای حسینی ترین حسینیون
دست هایت مدال عاشوراست
سندی بر شفاعت زهراست
معجزاتی که از وفا کردی
کربلا را تو کربلا کردی
تشنگی را حیات بخشیدی
تا قدم در کنار دجله زدی
دل فلک را بردی
ابروی فرات را بردی
هر چه گویم تو بهتر از انی
جز که گویم تو بر علی می مانی
ای کودک ناخورده شیر علی جان
ای کودک ناخورده شیر علی جان
شد حنجرت نشان تیرو پیکان
همراه بابا امدی به میدان
ای قمری افسرده جان علی جان
جان پسر بر مادرت چه گویم
ر عمه غم پرورت چه گویم
یا بر سکینه خواهرت چه گویم
بر عمه غم پرورت چه گویم
یا رب گذشتم از همه جوانان
تا زنده ماند حکم شرع قران
گر تیر بارد بر سرم چو باران
مردانه کوشم بهر حفظ قر ان
سلطان دین افسرده حال و محزون
اندر بغل ان طفل غرقه در خون
جز اب کی بودی تو را تمنا
از این گروه زشت شوم و گمراه
با جان برابر امد اب دریا
کاین سان گلویت خورده تیر علی جان
الا ای شامیان من عابدینم
الا ای شامیان من عابدینم
شما را رهبر دنیا و دینم
ر اولاد امیر المومینم
به عالم مظهر جان افرینم
منا و زمزم و سعی و صفایم
زمین و اسمان را مقتدایم
یگانه حجت اندر این زمینم
الا ای شامیان من عابدینم
منم نوباوه زهرای اطهر
همان زهرا که بود دخت پیامبر
من ان زیبنده عرش برینم
الا ای شامیان من عابدینم
بود بابم حسن ان شاه خوبان
همان شاهی که شد مقتول عدوان
ز بهر ماتمش با غم قرینم
الا ای شامیان من عابدینم
بدشت کربلا با نوجوانان
نمودیدش به خون لب تشنه غلطان
زداغش تا به محشر دل غمینم
الا ای شامیان من عابدینم
سرش را بر سر نی جا نمودید
عیالش ر اسیر این جا نمودید
بخون باید تیش بی سر ببینم
الا ای شامیان من عابدینم
طفل شیرو خوارم کودک فکارم
طفل شیرو خوارم کودک فکارم
رفتی از کنارم رودم اصغرم رود
تشنگی پدر جان زد شرر به جانت
برداز دلت جان طاقت و توانت
تشنه جان بدادی ای فدای جانت
طفل بی قرارم رودم اصغرم رود
با پدر برفتی ای پسر به میدان
تادهندت ابی این گروه عدوان
شد گلوی خشکت تر ز ات پیکان
ای حزین و زارم رودم اصغرم رود
حنجرت زپیکان گشت پاره پاره
زیرخاک خفتی جای گاهواره
اتش فراغت زد به دل شراره
با غمت دچارم رودم اصغرم رود
بس زدی تو افغان بهر بهر جرعه اب
شد بدل توانت رفت از بدن تاب
تشنه لب برفتی عاقبت تو در خواب
طفل مه عذارم رودم اصغرم رود
بیایید از حرم بیرون ز میدان اصغرم امد
بیایید از حرم بیرون ز میدان اصغرم امد
زمیدان این زمان نور دو چشمان ترم امد
بیا ای مادر اصغر زخیمه یکدمی بیرون
بگیر از دست من ایندم تو این قنداقه پر خون
زمیدان این زمان نور دو چشمم در حرم امد
بیایید از حرم بیرون ز میدان اصغرم امد
ز تیر حرمله گشته گلوی نازکش پاره
شده شیرازه صبرم بیکباره همه پاره
الا ای شاه بی لشکر فتاد از پا علمدارت
الا ای شاه بی لشکر فتاد از پا علمدارت
طبیبا بر سرم باز ا که از کف رفت بیمارت
ببالینم بیا ای مونس درماندهگان یکدم
که جان رفته باز ارد بتن یک لحظه دیدارت
کیم من تا شوم یک لحظه دیدار تو را قابل
ببازاری که ذات کبریا باشد خریدارت
بیا دستم بگیر ای دست حق دستم به دامانت
که عمری دستگیری بوده ای دست خدا کارت
بدربار توعمری را بدربانی بسر بردم
کنون افتاده ام از پا چه شد ان لطف بسیارت
سرم را گر نهی بر دامن لطفت چه غم باشد
که صد جان من مسکین اگر ای گل شود خارت
یقین دارم که دشمن شادمان گردد اگر بیند
زخون خویش کردم ابیاری ریشه دین را
ز بی ابی اگرپزمرده شد ای شاه گلذارت
نثار مقدمت کردم دو دست خوش را شاید
که عذرم را بخواهی از سکینه دختر زارت
شداز تیر جفا تاریک دو چشمم در جهان اخر
مگر لایق نبود این دیده تا افتد برخسارت
بجز من یاوری باقی نمانده بهر تو دیگر
ولی من هم اکنون رفتم خدا یارو نگهدارت
ای علی اصغر بیا تا سوی میدانت برم
جان بابا زین قفس اندر گلستانت برم
جان بابا دیگر این گهواره جای خواب تو نیست
ای عزیز من بیا تا قرب یزدانت برم
ای پسر گر خود ندانی رو کنی اندر حنا
از حرم ای شیرخواره من به دامانت برم
ای علی جان گر که هستی تشنه لب اند این زمین
در صف میدان اعدا سوی پیکانت برم
بلبل افسرده من در چمن پرواز کن
جانب خلد برین من زین گلستانت برم
جز تو بابا اصغرا دیگر نمانده یاوری
بهر حجت سوی میدان همچو قرانت برم
ای مهربان برادر عباس نازنینم
از فرقتت برادر با دردو غم نشینم
برگو چه ظالمی شد از کینه در کمینت
افگنده دست هایت یسارو یمینت
کی زد عمود بیداد بر فرق نازنینت
بر نه فلک روانه شد اه اتشینم
از محنت زمانه فارغ شدی و رستی
پشت برادرت را از داغ خود شکستی
از یاریم در این دشت یکباره دیده بستی
بگذاشته ای غریب و بی یارو بی معینم
غیراز تو ای برادرمن یاوری ندارم
با صد هزار لشگر در این زمین دچارم
بر خیز کن نظاره بر حال بیقرارم
تنها به چنگ عدوان نگذار این چنینم
دیگر ز بعد تو ای برادر رشیدم
از این دیار فانی شد منقطع امیدم
از بهر ان که سازند ازراه کین شهیدم
شمر و سنان بی دین هستند در کمینم
اندر حرم سکینه ان طفل نازنینم
جویا شود گر از من گو ای پدر عمویم
بر گو جواب او را با چشم تر چه گویم
لب تشنه چون گه باشد ان دختر حزینم
حسین ای مظهر یزدان برادر جان خدا حافظ
شدم عازم سوی میدان برادر جان خدا حافظ
عزیز خالق اکبر نمی بینم تو را دیگر
برفتم از سر کویت فدای سنبل رویت
برادر جان ز بعد من مکن زاری دز این وادی
مکن غوغا فغان منما شدم گر کشته با خواری
سر نعشم گذر بنما برادر جان ز غمخواری
حلالم کن برادر جان بصد افغان خدا حافظ
نشد قسمت برادر جان کنم بهرت علمداری
خجالت می کشم جانا اخا از این سپهداری
نشین دورت بگردم من اخا ای مظهر یاری
یقین دارم اجل گیردز دامانم خدا حافظ
توقع دارم ای مولا مرا هم از ره احسان
وقت مرگ چو عبدی سرم گیری تو بر دامان
مگو بودم تو را یاورغلامم بر تو ای سرور
شدم من عازم میدان شه بطها خدا حافظ
من ان حر خطا کارم که بهر تو به خون بارم
ز کردار م پشیمانم بدرگاه تو میهمانم ترحم کن بمهمانت
عزیز فاطمه شاها بر احوالم نظر بنما که که در گرداب عصیانم
من افسرده گریانم ز تو بخشش همی خواهم سرو جانم بقربانت
ز اول ره به تو بستم شها قلب تو را خستم خطا از من نجات از تو
سر اوردم فدا سازم بعد خود وفا کردم که با شم از غلامانت
در این دریای طوفانی ره چاره مرا نبود بفریادم رس اکنون
خجالت دارم از رویت نمودم رو کنون سویت که جویم فضل و احسانت
من افتادم بگردابم رهان ای شه ز غرقابم نظر دارم به غفرانت
شها در مانده می باشم ز خود شرمنده می باشم کنونم بر سر خوانت
ای علی اکبر ای جوان مرگم
ای گل احمر ای جوان مرگم
صبر تابم را همرهت بردی
خاطر زارم رفتی افسردی
مادر خود را بر که بسپردی
ای مه انور ای جوان مرگم
بود ز دیدارت قلب من خرسند
از غمت گیرم روز و شب تا چند
شعله داغت در جهان افکند
برجگر اخگر ای جوان مر گم
جان به قربان خلق نیکویت
قبله دل بود طاق ابرویت
در کجا بینم قد دلجویت
گیرمت در بر ای جوان مرگم
چون تو ناکامی کس نداری یار
دهر دون نگذاشت از ره یاری
با شعف سازم من تو را داماد
شبه پیغمبر ای جوان مرگم
حجله عیشت اب نوشی شد
حسرتت بر دل از عروسی شد
سرنوشت تو دست بوسی شد
تا صف محشر ای جوان مرگم
ای شاه تشنه کامان ای تشنه لب عمو جان
ای تشنه لب عمو جان
بر حالتم نظر کن
دارم دو چشم گریان
از مرحمت عمو جان
کن شادمانم امروز
من عاشق جهادم
خواهان اذن میدان
برکو که در رکابت
امروز سر ببازم
مورانه هدیه جانم
اورده ای سلیمان
دست نیازم اکنون
امد تو را به دامان
این درد جان گدازم
بنما عمو تو درمان
بعد از تو من نخواهم
یک لجظه زندگانی
این حاجتم روا کن
حق خدای سبحان
از حرم تا قتلگاه قاسم شتابا ن میرود
کودک مه صورتی در سوی میدان می رود
در فلک خیل ملک محو تماشایش همه
جان به کف بگرفته و در راه جانان می رود
ای فلک مشک و عنبر اور بزن برموی وی
یادگار مجتبی با چشم گریان می رود
کربلا جولانگهش انا فتحنا ذکر او
تو سنش بهر جدل چون مرغ پران می رود
افرین بر شوکتش صد مرحبا بر صورتش
تشنه لب در سوی میدان او رجز خوان می رود
ام لیلا گفت با علی اکبر نوجوان من از سفر بگذر
ای بهشتی رو مصطفی منظر
شد سفید اکبر موی من دیگر
تا قد سروت با دو چشم تر
پرورش دادم ای بلند افسر
دست از هجرت میزنم بز سر
ای قیامت قد از جهان سیری
این امیدم بود موسم پیری
دست مادر را از وفا گیری
گشت امیدم نا امید اکبر
جلوه حورو شوق رضوانت
کرد در هوش و مخو و حیرانت
عشق لاهوتی سوی میدانت
می کشد اینسان ای مه انور
از فراق خود میکنی کورم
پس بیا بنما زنده در گورم
وانگهی از غم سازو رنجورم
من نمی خواهم زندگی دیگر
رخت دادی خوب ببریدم
حجله شادی من عجب چیدم
جوان گلعذار من علی اکبر علی اکبر
مبر از دل قرار من علی اکبر علی اکبر
زمن بشنو مرو میدا ن که کوفی شوم و غدارند
نما اندیشه از کوفی که گرگ ادمی خوارند
تمامی تشنه خون تو و قصد تو را دارند
از ان ترسم تنت گردد مشبک از نی و خنجر
سر شب تا سخر خوابم نبردی ای بهشتی رو
که پروردم قد سرو تو را ای منبر اسامو
ولی از گلستانت جز گل خسرت نکردم بو
همین بود حاضل لیلا ز دیدار تو ای مادر
از این تعجیل رفتن چیست علی اخر رضای تو
دمی اهسته رو تا بنگرم من از قفای تو
بمان لختی ببینم سرو بالای رسای تو
از ان ترسم نبینم دیگر تا دامن محشر
امدم در کربلا تا نهضتی بر پا کنم
عامل ظلم و ستم را در جهان رسوا کنم
امدم تا زنده سازم شیوه مردانگی
امدم تا رستخیز دیگری بر پا کنم
امدم تا ریشه کن سازم اساس ظلم را
حق مظلومان ازادی طلب احیا کنم
امدم در سرزمین لاله خیز کربلا
تا حدیث عشق را با حرف حق معنی کنم
امدم در سرزمین عشق تا از روی شوق
دفتر ازادی با خون خود امضا کنم
تا بگیرم حق مظلومان ز دست ظالمان
امدم قانون عدل و داد را اجرا کنم
کربلا بازار عشق و عاشقی باشد که من
با متاع هستی خود با خدا سودا کنم
بکربلا امدم یاری قران کنم
وفا به پیمان خود زراه احسان کنم
در این زمین بلا کشته شود اکبرم
به خون شناور شود شاخه نیلوفرم
زبهر ان نوجوان بر سرو سینه زنم
ز بهر او ناله ها از دل شیدا کنم
دو دست عباس من شوداز پیکر جدا
تیر جفا می خورد به چشم ان با وفا
بر سرو سینه زند ز بهر او مرتضی
زماتمش من فغان با دل خونین کنم
حرمله تیری زند به حنجر اصغرم
به خون شناور شود طوطی خوش منظرم
زماتمش در جنان غمین بود مادرم
زبهر اورود رود با دل شیدا کنم
پیکر قاسم شود پاره ز تیغ جفا
بر سرو سینه زند مادر ان مه لقا
زماتمش در عزا حضرت خیر النسا
تسلی مادرش با دل پر خون کنم
شمر لعین دغا کند و راسم جدا
سنان زند بر سنان راس مرا از جفا
پی اسیری رود زینب بی اقربا
به نی سرم با خدا رازو نیاز می کند